به گزارش شهرآرانیوز، از خیابان شهید مدرس تا شهید اندرزگو، از کوچه سرشور تا خیابان امام رضا (ع)، از چهارراه دانش تا حرم مطهر رضوی، میلیونها انسان از سراسر دنیا حضور داشت که آمده بودند شکوه بیافرینند و با رهبر شهیدشان وداع کنند. گویی تمام امت، در مشهد حضور داشتند و میشد یک ایران را در این شهر دید. قصه هر کدام از هموطنان که روز ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵ به مشهد آمدند خواندنی و آنچه در دل داشتند ارزشمند است که میتواند دریچهای نو به رستاخیز مشهد بگشاید.
هنوز ساعت از ۱۲ نگذشته بود، اما جمعیت در خیابانهای اطراف حرم امام رضا (ع) دیده میشد که دارند خود را به خیابانی که قرار است پیکر مطهر رهبر شهید از آن عبور کند برسانند.
ابراهیم سروستانی، یکی از آنها بود که لباس محلی ایل بختیاری به تن داشت. موهای پرپشتش از زیر کلاه نمدی زده بود بیرون و هیکل تنومندش، ابهت بیشتری به آن لباس بخشیده بود. توی دستانش پرچم سرخی جا خوش کرده که رویش نوشته بود «یا لثاراتالخامنهای».
او به همراه همسر و دختر کوچکش به مشهد آمده و اهل ایذه از استان خوزستان است. خیلی ساده درباره حضورش در مراسم تششع جواب داد: برای خونخواهی رهبر شهید به اینجا آمدم.
لباسش توجه دیگران را هم جلب کرد و چند نفر از او برای عکس گرفتن اجازه گرفتند. آقا ابراهیم هم با روی باز استقبال کرد. انگار میدانست چه کار بزرگی کرده است که با لباس محلی به این اجتماع عظیم آمده تا توجه لنز دوربینها را به خود جلب کند و وحدت ملت ایران را نشان بدهد.

دقیقا روبروی بابالجواد (ع)، مغازهای بستنی فروشی قرار داشت که علاوه بر فروش بستنی، کار دیگری هم انجام میداد. چند جوان که در همان فروشگاه کار میکردند درگیر آبپاشی روی زائران بودند تا کمی گرمای تیز آفتاب تابستانی را از تنشان کنار بزنند.
دو جوان، طبقه بالای این مغازه بودند. یکی حواسش به دستگاهی بود که مثل موتور پمپاژ عمل میکرد تا آبپاشی متوقف نشود، دیگری هم لب پنجره ایستاده بود و رابط بین دو همکارش شده بود. دو جوان دیگر هم پایین توی پیاده رو ایستاده بودند و به روی مردم، اسلحه آبی خود را نشانه گرفته بودند و نوبتی استراحت میکردند.
مردم یکی یکی جلوی این شلیک آبی میآمدند؛ یکی چفیهاش را جلوی آن میگیرد، خانمی با چادر از جلویشان رد میشود، پسرکی ۱۰، ۱۲ ساله جلو مردی که اسلحه آبی به دست دارد میایستد و میخواهد او را خیس کند، بعد وقتی به هدفش میرسد خنده کنان، با شادی که بر پوستش نشسته دور میشود تا نوبت به نفر بعدی برسد.
در همان خیابان و در فاصله چند قدم جلوتر، باز هم شبیه این صحنه را میشد بر بام خانهها و مغازههایی که آنجا بودند دید. بعضی با همان شلنگ معمولی از بالای سقف آپارتمان، قطرات آب را نثار تنِ خسته و گرمازده زائران میکردند، برخی هم با کپسولهای مهپاش.

ابتدای کوجه سرشور ۱۳، یک میز ساده با چند آقا و خانم دیده میشد که دارند نوشیدنی مخصوص به زائران تعارف میکنند. خانمی جوان با لهجه شیرینی که داشت سینی استکانهای کاغذی مخصوص قهوه را جلوی مردم گرفته و میگفت: صلوات برای سلامتی رهبر، بفرمایید قهوه یزدی! یکی از آنها را به من هم تعارف کرد. وسط گرماگرم تابستان، بعد از یک پیاده روی چندساعته، شیرینی قهوه بر جانم نشست.
انتهای همان کوچه هتل آپارتمانی قرار داشت که ابراهیم کارگر صاحب آن است و هر سال، اربعین پذیرای همشهریانش در مشهد میشود. او با دوستان یزدیاش موکبی به نام «الله دادی» راهانداختهاند. «سه چهار سال است این موکب را داریم. اینجا فقط با قهوه یزدی از زائرها پذیرایی میکنیم، اما موکب اصلی ما در خیابان شهید صارمی است که حدود ۷ هزار نفر از یزد، الان آنجا مستقر هستند و برای تشییع رهبر شهید به مشهد آمدند.»
کمی جلوتر در همان خیابان سرشور، ایستگاه صلواتی دیگری برپا بود و داشت با هندوانه از زائرها پذیرایی میکرد. کنار مردی که سینی میوههای برش خورده را در دست دارد محمدحسین ۸ ساله هم سینی آب را به رهگذران تعارف میکرد. به نظر آمد کمی آنچه در دست دارد برایش سنگین است، اما با لبخند گفت: من از ساعت ۷ صبح اینجا هستم و دارم خدمت میکنم ولی اصلا خسته نشدم. پرسیدم چرا خسته نشدی که با همان لحن شیرین کودکیاش جواب داد: خب اگر توی خانه میماندم کاری نبود که انجام بدهم. کمک کردن اینجا خودش یک جور سرگرمی است و حوصلهام سر نمیرود.
محمدحسین هشت ساله، میدانست امروز در مشهد چرا این همه زائر آمدهاند. او با اینکه دوست داشت در مراسم تشییع شرکت کند ولی گفت «خب باید اینجا باشم و کمک کنم و به مردمی که تشنهاند آب بدهم تا خستگیشان رفع شود.»
نگاه محمدحسین به رهبرشهید هم جالب بود. او خیلی ساده و خودمانی درباره آقا گفت: «به نظرم رهبر، آدم خیلی خوبی بود. ایشون خیلی مهربون بودن و رفتارشون مثل امام رضا (ع) بود.»

حضور مردم در خیابان کم شده بود و پیکرها به حرم امام رضا(ع) رسیده بودند. پاکبانها اگرچه از صبح هم میان جمعیت حضور داشتند، اما حالا که خیابان خلوت شده و همه خود را به حرم و اطراف آن رساندهاند کار پاکبانها بیشتر شده بود. غلامرضا جانمحمدزاده یکی از کارکنان جوان شهرداری است که در چهارراه دانش همراه بقیه همکارانش، دارند کف خیابان را جارو میکشند و زبالهها را جمع میکنند. او به عنوان شیفت فوقالعاده از منطقه پنج شهرداری به اینجا آمده است و بعد از 10سال، این اولین لحظات خدمتش روبروی گنبد طلایی است.
غلامرضا هیچ وقت گمان نمیکرد روزی قسمتش کار در خیابان امام رضا (ع) و مراسم تشییع پیکر رهبر شهید باشد. « امروز به خاطر زائر آقا آمدیم و تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم این است که راه زائرانش را تمیز کنم.»
او از خدمت در این خیابان اگرچه خوشحال بود، اما یک حسرت بر دل داشت و گفت: «واقعیتش این است که بعضی زائرها را که میدیدم با زن و بچهاشان به اینجا آمدند دلم لرزید. البته در همین حد که بین کار، گاهی سرم را بلند میکنم و چشمم به حرم میافتد خدا را شکر میکنم که من غلامِ امام رضا (ع) هستم، اما امروز وقتی مردم را اینطور میدیدم دوست داشتم من هم کنار خانوادهام باشم. چون سه فرزند دارم و بچه کوچکم سه ماهه است، به همین خاطر همسرم مجبور شد توی خانه بماند و نتوانست به مراسم بیاید.»

۹۰۰ کیلومتر را از زاهدان طی کرده تا فقط برای تشییع رهبر شهید به مشهد بیاید. مطهره خانم که چهارشنبه به مشهد رسیده، از سحر پنجشنبه به همراه خواهرش از خانه به قصد زیارت و شرکت در مراسم بیرون آمدند و تا ساعت ۱۲ شب که من او را در ایستگاه اتوبوس میدان شهدا دیدم هنوز به محل اسکانشان نرسیده بودند. چشمانش خوابآلود بود و به زحمت با هم حرف میزدیم. من البته خستهتر از او بودم. پرسیدم چرا سحر؟ شما میتوانستید دیرتر راه بیفتید تا بیشتر استراحت کنید که خنده ریزی کرد و جواب داد: ما از دست بچههایمان فرار کردیم. من و خواهرم چندتا بچه قد و نیمقد داریم. اگر بیدار میشدند باید آنها را هم با خودمان میآوردیم ولی دیدیم سخت است و منصرف شدیم.
مطهره که خسته از یک روز طاقت فرسا داشت خودش را با وسایل نقلیه عمومی به خانه میرساند درباره مراسم تشییع نظرش این بود که «امروز خیلی شلوغ بود و کنترل این جمعیت واقعا خارج از توان بود با این حال، همه چیز به خیر گذشت.»
بعد ادامه داد: همه اینها به خاطر آقا بود. من آقا را خیلی دوست دارم. هر وقت او را میدیدم میگفتم آقاجان! فدایت بشوم و از این بابت خدا را شکر میکنم. خط قرمز من رهبری بود و اگر کسی درباره ایشان حرف نامربوطی میزد دفاع میکردم و این حداقل کاری بود که میتوانستم برای آقا انجام بدهم. برای همین خیالم راحت است، اما حیف که بعضیها قدرش را ندانستند.